21 ژوئیه 2018

دختر دیگر هر آوازی که می‌خوانم را می‌نشیند پشت ساز و می‌نوازد. یک هفته‌ای هست که یک‌ سه‌تار هم به تشکیلاتش اضافه شده و در کمال تعجب ربع پرده را در‌آورده و خلاصه بنان در خانه‌ی ما مهمان است.

خودم ‌هم به حول و‌قوه‌ی الهی و به یمن نصب دوربین تکنولوژیک ثبت لحظات رانندگی‌م در ماشین، دیگر از با خود حرف زدن و نقشه‌ی بلند بلند کشیدن مستعفی شده‌ام و ترانه‌های فراموش شده‌ام را بازخوانی می‌کنم.

این طوری ست که با اضافه شدن یک ‌سه‌تار و یک دوربین ظریف به جریان زندگی ما، خانه‌ی ما ناگزیر دوز موسیقی‌اش  زده است بالا. شما بخوانید اوردوز.

تمشک‌ها هم رسیده‌اند.

دیروز حین خواندن بهار دلکش وارد اتاق کارم شدم و دیدم دختر رو به پنجره‌ی قدی حیاط پشتی، سه‌تار به دست با خنده‌ی شیطنت‌آمیزی بر لب در حال همکاری ست. در فاصله‌ی دو متری، خرس سیاه تپل‌مپلی، زیر بوته‌ی تمشک دست از خوردن برداشته بود و نشسته بود برایر با دختر این سوی پنجره و‌ حیران، به ما نگاه می‌کرد.

شرایط بوخوصوصی بر من حاکم شد. با الحاح دختر را از خرس حیران، دور کردم و خرس پس از لختی خیرگی به خوردن تمشک‌هایش مشغول شد.

Advertisements

16 ژوئیه 2018

تقاطع کراس‌کریک پیچیدم به چپ و‌ پشت چراغ قرمز پانزدهم متوقف شدم. یادم افتاد به اشتیاق رسیدن به امکان تماس در شب‌ها و روزها و …

من چقدر همانم هنوز؟ آن «عزیز دلم» که گم‌ شد، جان من بود که رفت.

 


پرهیز از مورد درج شده در متن شکوائیه توسط شاکی

15 ژوئیه 2018

نمی‌شود با خاطرات شبیه به عناصر و مواد بازیافتی برخورد کرد. واقعیات حادث‌شده در گذشته، قابل فرآوری مجدد نیستند. از همین روست که برخی نشانی‌ها، فارغ از دلالت بر بخشی از حقیقت، شما را و مخاطب‌تان را به آن نقطه‌ای که مایلید نمی‌رسانند.

اختشاش ذهن و‌احساسات که مرتفع می‌شود و قوای تفکر که سامان می‌گیرند، دیگر هر ف‌ای که شما قرقره می‌کنید، الزامن مخاطب را به فرحزاد مورد نظرتان پرتاب نمی‌کند. به همین واسطه است که در هوشیاری و عدم رخوت جان خسته شده از مماشات، به خود می‌آیید و دریغا که چراغهای رابطه تاریکند.


Windy Motion ft. Cloudy Notion

14 ژوئیه 2018

می‌گه باد و ابرها. من ذوق می‌کنم. بعد می‌گه اگر باد رو در دُم اعلام کنن خب زمان تقریبی کمتر می‌شه از اون زمان اعلام‌ شده. خنده‌م می‌گیره.

You have this wind 💨 from tail

کلن همه حرفاش خنده‌داره. خنده و لذت توأمان. بعد نوبت ابرا می‌رسه. خلاصه مبحثش شیرین و‌خوش‌مزه ست. مثل دانمارکی گاندی. مثل ریحون بازار و مثل تقاطع پارک‌وی. اصلن مثل خود محمودیه. دلم برای طبعن چیزایی که نبود و‌ نشد تنگ می‌شه و این خیلی مسخره ست.

هوا گرمه و من امیدوارم امسال جنگل‌های بی‌سی دوباره نسوزن. آسمون یه دست آبیه و زنبورای تپل مشغول معاشقه.

 


13 ژوئیه 2018

به ایرنه پیام می‌دم. سرم رو الکی به حرفاتون تکون می‌دم و ‌یه لبخندی هم کنج لبمه لابد. گیلاسا توی دلم بالا و‌ پایین می‌پرن و‌ قورباغه‌ها جیغ می‌کشن. آفتاب اریب افتاده روی بازو و گردن و خط ریشت. عینکت رو می‌یاری پایین و می‌گی: کمپوت. بقیه می‌خندن. آرومی خودت. من به کارم ادامه می‌دم. مبتلا به ویروسم. این رفتار ویروسه.


12 ژوئیه 2018

می‌گویی هیچ ابری در آسمان نیست. همان‌جور با چشم‌های بسته از زیر کلاه و‌ عینک، لبخند می‌زنم. پشت دستم را نوازش می‌کنی و خم می‌شوی روی تنم: هیچ ابری در آسمان نیست. لبخندم‌ کش می‌آید.

کاش دوستت داشتم.

 


ناشتایی

8 ژوئیه 2018

تاریخ زده‌ام سوم می. دو ماه و چند روز می‌گذرد.

می بود به گمانم. عرق کرده بودی. آسیا پیر آدم را درمی‌آورد. همه عرق می‌ریزند حتی در می. به خوشی، به اندوه، به روزمرگی… آسیا شور است از عرق و اشک.

آن‌جا بوسه‌هایی شتک زده‌اند در می. این‌جا نفس‌تنگی‌ای گسترده در می.

تاریخ زده‌ام سوم می. آسیا‌ی خود را همچون کوفتی در چمدان‌ها آورده‌ام میان قبایل رانده شده‌ی متوهم.

توی تخت برمی‌گردم و آرام نفس می‌کشم.


8 ژوئیه 2018

دفترچه‌های کوچک و خودکارش را برایم گذاشت. خودکار تمام این دو سال و نه ماه از من جدا نشد. چه جاها که با من نیامد. کلن کمپرس. امشب وسط مهمانی خواستم موهایم را جمع کنم و جز همان خودکار چیزی در کیفم مناسب نیافتم. حالا چند نفر از من عکس‌های بامزه‌ای توی گوشی‌های‌شان دارند با خودکاری میان موهایم. کسی اما از سرنوشت خودکاری که روی یک ملحفه‌ی سفید نرم و لطیف به یادگار گذاشته شد، چیزی نمی‌داند. حالا خودکار بعد این همه روز قرابت و رفاقت، بخشی از من شده؛ مانند انگشت ششمی که عینیت غیر قابل انکاری دارد.


4 ژوئیه 2018

آخ از غروب امشب که هوا گرفت و ابر پهن شد و باد وزیدن گرفت. برگ‌ها به باد می‌خواندند و هوا می‌رفت رو به تاریکی. آخ از غروب امشب


4 ژوئیه 2018

دیروز از آن روزها بود. از آن روزهای کم‌آوردن. هر علامت و هر هجا و ‌هر نشانه‌ی کوچکی، شبیه به داغ درفش بود. می‌سوختم و ‌کم‌آورده بودم و منتظر بودم زمان بگذرد. منتظر بودم کمتر بسوزم و ‌خسته‌تر شوم و لاجرم آرام‌ بگیرم. تقریبن نشد تا حوالی چهار صبح که نفهمیدم نهایتن چطور خوابم برد. صبح که بیدار شدم لایه‌ی دیگری از جانم کنده شده بود. خیلی دردناک است. متاسفانه اما ناتوانم از توقف این شرایط.

مقابل اسکوشیا بانک پارک کرده‌ام. دفتر کنسولگری چین طبقه‌ی بالای همین ساختمان است. حال غریبی ست که فقط خودم می‌دانمش. دو سال پیش، این روزها ایمیل‌ها می‌آمدند…توقف می‌کنم. کیفم را که خیلی قشنگ و فریباست دستم می‌گیرم. باد می‌زند زیر گل‌های دامن پیراهنم. از حاشیه‌ی پارکینگ رد می‌شوم و با عینک درشت وارد ساختمان و آسانسور می‌شوم. زودتر از موعد به قرارم با کنسولگری رسیده‌ام. عینکم را برمی‌دارم. خیره می‌شوم به موکت کف‌پوش دفتر کنسولگری. لبحند روی لب‌هایم می‌ماسد. موکت، موکت فرودگاه هنگ‌کنگ است. عینکم را برمی‌گردانم روی صورتم و سرم را خم می‌کنم به عقب و‌ تندتند نفس می‌کشم.