20 مه 2018

Advertisements

19 مه 2018

برداشتم برایشان-برایش- نوشتم. نوشتم آقا جان شرایط بنده اکنون این‌جوری ست. خیلی غیررسمی خودم را برای آقای رسمی در یک آدرس الکترونیک رسمی، توضیح دادم. گفتم فوقش با خودشان-خودش- می‌گوید یک خاورمیانه‌ایِ مجنون و شیدا به پست‌مان خورده است. تمام می‌شود و می‌رود. دیگر پیگیری نمی‌کنند. من هم هی حسرتش را نمی‌خورم. اما گویا نشسته بود پای صندوق دیجیتالش. در جا یک ایمیل خیلی خیلی غیررسمی‌تر برایم فرستاد. خلاصه دستم را بند کرد از راه خیلی دور. ثابت کرد که در اسکاندیناوی هم می‌شود مجنون و شیدا بود. کم مانده بود ذیل ایمیل آخرم نام متاع ناب سرمستی‌اش را بپرسم که حیا کردم. بار دیگر به عنوان نتیجه‌ی اخلاقی مسجلم شد که حرفت را بگو/بنویس خانم جان. خودت را سانسور نکن. شاید کسی آن‌ور خط فهمید. خوشحال شدم. ناکامی تبدیل به امید شد.

جهات دیگرم همانجور کدر. خوشحالی به آنی(بخوانید چُسی) بند است.

شنبه ۱۹ می ۲۰۱۸


18 مه 2018

ایمیل‌ها را نکاه می‌کنم. بروم؟ نروم؟ نمی‌دانم واقعن. یک چیز را اما با ضریب بالایی می‌دانم. می‌دانم که به احتمال بسیار بالایی، نرفتنم خوش‌حالم نخواهد کرد. نه این‌که دقیقن بدانم که اگر نروم یعنی مد نظرم چه بوده ها. نه. اما می‌دانم که به احتمال قوی، در نرفتنم توفیقی نیست. به هر روی. ایمیل‌ها رو به انقضا می‌روند. فرصت‌ها؟ یک جوری به از دست رفتنشان انگار فخر بخواهم بفروشم. انگار بخواهم بکوبمشان روی میز که ببین من چقدر خوبم و چقدر صبورم و چقدر آدم‌ام. این‌ها را خودم می‌فهمم. می‌فهمم این رنج، این رفتار پاتولوژیک حالا تبدیل به اعتیاد شده. خراب است وضعیت جانا و ‌می‌دانم نمیدانی.

دکتر قاعدتن باید اجدادی عرب داشته باشد. به این دلیل که رسم‌الخط امضای مرا تشخیص داد و نام فامیلم را هم بامزه ادا کرد. از اعراب آفریقایی یحتمل که سر از آمریکای شمالی درآورده‌اند. در این چند جلسه‌ای که نشسته‌ام کنار میزش، ادای کسانی را درآورده که حال مرا بهتر از خودم می‌دانند. بعد هم سوال می‌پرسد ناجور. من دلم نمی‌خواهد هی شرح و‌ تفصیل بدهم. مخاطب موهومی شرح و تفصیل‌های من، او‌ نیست. اصلن کسی نیست. انقدر با خودم تکرار کرده‌ام که زمین کج است که حالا باور شده. اما هی سوال می‌پرسد و من هی لبخندش را و در واقع دندان‌های سفیدش را نگاه می‌کنم. بعد هم حوصله‌ام سر می‌رود از ژست تخصص‌اش که یعنی «من یه چیزی می‌دونم که تو عمرن بدونی!» اما آخرش حرف از ترایال می‌زند. چهار هفته‌ آزمایشی. دیگر چه می‌شود گفت؟ حالا نوبت من است. ضمن ادای چند جمله‌ی کوتاه، می‌خندم. متاسفانه نه حالش را دارم و نه او می‌فهمد محل حواله را.

هجدهم می ۲۰۱۸

 


Apnea

16 مه 2018

بدوی روی سنگ‌ها که حالا ذرات سیلیسی براق‌شان زیر نور می‌درخشند. بدوی. بدوی و بشود. بدوی و بشوی. بدوی. آن‌که قرار بود بدود، همچون شبهی آهنین و تیز و گوشه‌دار از میان جسم و‌ جان من -بدون فشار- به بیرون پرتاب شد. حالا این تکه‌تکه‌های من، کجا بدوند؟ کجا بشوند؟ من به یک اسپرسوی دوبل فکر می‌کنم این‌روزها و لابی یک هتلی که بوی چمدان‌های مردم را بدهد. شاید یک کیک شکلاتی مانده و تیره و بی‌هویت هم میان میز در لابی جا خوش کند. من هم لابد خواهم خندید. بی‌اراده. بی‌که دیگر لبخندم ربطی به طرح عزیزترینِ چهره‌ات داشته باشد. آن لحظه هم باید تکرار کنم «نمی‌توانی». هنوز اما نمی‌دانم با این‌همه تکرار چرا باورم نشد که «نمی‌توانستی»، که «نمی‌توانی»؟ لبخند خواهم زد بی‌که بشود. بی‌که بشوم. پیروزیِ آن‌سوی میز، از آنِ کسی ست که قدرت‌مندانه امید را سر برید. من اما لبخند خواهم زد. بی‌دفاع و‌ بازنده.

شانزدهم می دوهزار و هجده

چهارشنبه

 

 


15 مه 2018

انگار کن با انبری از میان مغزم نواری را کشیدند بیرون. وسط مغزم تیر کشید به شدت. وسط مغز؟ خیلی لفظ بی‌سوادانه‌ای ست. اما همان‌جا. بعد هم فکر کردم یک روز و دو روز فرقشان چیست؟ فردا می‌روی دیگر. همین چند ساعت دیگر، فرداست. فرقشان تحلیل من است؟ لب‌هام می‌سوزند. فرق دارد عزیزم. فرق کرده‌ام. فرق. افتراق. فرقت. فراق. تفریق. مفارقه. فرق دارد لعنتی.

پانزدهم می دوهزار و هجده


14 مه 2018

از جهان موازی با واقعیت برگشته‌ام. از جهانی دست‌ساز خودم و بی‌سکنه‌ای جز خودم و‌اندوه. واقعیت مهیب‌تر از آن چیزی ست که گمان می‌کردم. می‌گوید: باید بدانی که ترمیمی در کار نیست.

دوشنبه ۱۴ می ۲۰۱۸


12 مه 2018

خیلی فکر کردم؟ نه. تقریبن فکری نمانده بود در آن لحظه‌ای که انگشت اشاره‌ی دست راست مغلوبم را داخل ابزار لاستیکی فرو کردم. دخترک که از کم حرفی من گمان بر نادانی من برده بود، صورتش را توی صورتم آورد و با طمانیه پرسید: خانم آیا دست راست شما، دست مغلوب شماست؟ برای نخستین بار به صورت جوان و کم‌هوش و رنگ پریده‌اش بادقت نگاه کردم. جوری که مجبور شود فاصله‌ی زیادی با من بگیرد برایش دو دقیقه حرف زدم. بعد از تمام شدن حرفم، به طرفة‌العینی اتاق را و البته مرا ترک کرد. تا پایان شیفت کاری‌اش، دو مرتبه به من سر زد که دیگر اهمیتی نداشت و من هم بهانه‌ای برای صحبت یا حتی لبخند نداشتم. اوم، اوهوم و یای، کار مرا با صرف کمترین انرژی راه می‌اندازند. پس من خیلی فکر نکردم. توی آن بیب بیب‌های ممتد و نوار نوری که از پنجره اریب می‌افتاد تا پایین تخت و سکوت جاری پشت شیشه‌های دو جداره و صداهای محو پشت در اتاق-که از قضا اتاق بزرگی هم بود-فکری نمانده بود. یادم افتاد دو بسته شورت نوی راه‌راه سفید و قرمز و مشکی و سفید و سیاه و لاجوردی، توی کشوی دوم اتاق لباسم دارم. جنس نرم پارچه‌ی شورت‌ها و ترکیب قشنگ رنگ‌هایشان یادم افتاد. شورت‌های فراموش شده‌ی بی‌ارزش و مسخره مرا به زندگی‌ام بازگرداندند. به سرعت خیل وسیعی از زندگی واقعی فراموش‌شده‌ام یادم آمد. کارهایم، آدم‌هایم، روزنگارهای واقعی‌ام. زندگی‌ام آن‌سوی این طاعون. بغض کردم. سرم را چرخاندم که حین گریه کردن، اشک‌ها نروند توی سوراخ‌های گوشم. چهار ماه شاید برای یک آدم معمولی فقط چهار ماه از یک‌سال باشد. بعدها چهار ماه از یک عمر. چهارماه برای من اما مقیاس خیلی سنگینی ست. با احتیاط دستم را فرو کردم زیر بالش‌های پشت سر و گردنم و دفترچه را درآوردم. بازش کردم. روی صفحه‌ی اول نوشته بودم «حضور غایب تو». زیرش نوشته بودم

海枯石烂

شیفت عوض شده بود. دفترچه را بستم. جلد آبی چرم داشت و برگه‌هایی که جوهر را می‌بلعیدند و رد قلم را کمی پخش می‌کردند؛ ایده‌آل من. مرد جوانی وارد اتاق شد و لبخند زد. چشم‌هایم را بستم تا با خودش حین چک کردن دستگاه‌ها حرف بزند: این‌که داره خوب کار می‌کنه، دما که بد نیست و همه‌چی ظاهرن مرتبه. چند ثانیه منتظر شد. ما هر دو می‌دانستیم در آن لحظه هیچ چیز مرتب نیست. گلویش را صاف کرد و پرسید کاری ندارید؟ چشم‌هام را باز کردم و پرسیدم ممکنه برای من یک دفترچه رو «دامپ» کنی؟ بدون مکث گفت: بله خانم. لبخند زدم. دفتر را از روی شکم‌ام زیر پتو بیرون کشیدم و به سمتش گرفتم.

امروز دوازدهم می دوهزار و هجده میلادی ست.


26 آوریل 2018


11 مارس 2018

یک وقتی هم بود سه ماه یکبار شده بود. انگار هزار سال پیش. حالا چهار بار در کمتر از دو ماه. از سکوت دکتر بیش از آن‌که بترسم، بدم آمده بود. کاری از دستم برنمی‌آید اما…


9 مارس 2018